محمد على مجاهدى
532
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
چيست لب خشك و ترك خوردهات * چشمهاى از زخم نمك خوردهات روشنى خلوت شبهاى من * بوسه بزن بر تب لبهاى من تا ز غم غربت تو تب كنم * ياد پريشانى زينب كنم * * * آه از آن لحظه كه بر سينهات * بوسه نشاندند به لب ، تيرها آه از آن لحظه كه بر پيكرت * زخم كشيدند به شمشيرها آه از آن لحظه كه اصغر شكفت * در هدف چشم كمانگيرها آه از آن لحظه كه سجاد شد * همنفس نالهء زنجيرها * * * قومِ به حج رفته ، به حج رفتهاند « 1 » * بىتو درين باديه كج رفتهاند كعبه تويى ، كعبه به جز سنگ نيست * آينهاى مثل تو بيرنگ نيست آينهء رهگذر صوفيان * سنگْ نصيب گذر كوفيان كوفه دم از مهر و وفا مىزد * شام ، تو را سنگ جفا مىزند كوفه اگر آينهات را شكست * شام ازين واقعه طرفى نبست كوفه اگر تيغ و تبر زين شود * شام اگر يك سره آذين شود مرگ اگر اسب مرا زين كند * خون مرا ، تيغ تو تضمين كند آتش پرهيز نبرَّد مرا * تيغ اجل نيز ، نبرَّد مرا بىسر و سامان توام يا حسين * دست به دامان توام يا حسين جان على سلسله بندم مكن * گردم ، از خاك بلندم مكن عاقبت اين عشق هلاكم كند * در گذر كوى تو ، خاكم كند تربت تو ، بوى خدا مىدهد * بوى حضور شهدا مىدهد ساقى لبتشنه ! لبى باز كن * سفرهء نان و رطبى باز كن
--> ( 1 ) . ظاهرا بايد ( نه حج رفتهاند ) باشد در غير اين صورت توضيح واضحات است و مخلّ فصاحت . در نوار به همين شكل قرائت شده كه در متن آمده است .